خرید بک لینک
سهم آیینه از این چهره من

درد و اندوه شده

کنج این خانه نشسته ؛ وَ فقط ،

غم انبوه شده

و جز این ضجه و هذیان که به خوردش دادم

جلوه ای هیچ ندارد دیگر

خنده ای هیچ ندارد دیگر

تَرَکی مانده فقط در دل او

مملو از بغض و سکوت

انعکاسش همه از تلخی یک عمر؛ پشیمانی من

موج مرگی شده در بهت و پریشانی من

خاک را کرده حجاب

تا نبیند رخ مفلوک مرا

تا نبیند تن متروک مرا

ولی ای آینه؛ ای همدم تنهایی من

اگر اینک تو به این خسته ی بیچاره نگاهی نکنی

هیچکس هم نکند یاد از من

تو سرت را از من

بر نگردان و ببین

من همان همراهم که جهان در تپش قلبم بود

من همان اسفندم

تو ببین در دل من؛ شمع عشقیست هنوز

گاه و بی گاه کمی می سوزد

پرتو می افروزد

حال ای آینه ؛ ای همدم تنهایی من

تو سرت را از من

بر نگردان و ببین

من همان اسفندم


موضوعات مرتبط: نیمایی
برچسبها: فردین علائی , هذیان , ادبیات معاصر , شعر معاصر , نیمایی

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1396 ساعت: 21:59

صفحه بندی